دیشب در اوج درد صدایی می آمد
صدایی از دور و شاید خیلی نزدیک
نوایش مانده در گوشم ، و شاید من
به لطف آن صدای آشنا در میان ظلمت و خواب
اگر چه کم و لیک باز کنم چشمان بسته ام را
و شاید هم بشکند این سکوت مرگبار پاییزی
و نوازش دهد ریزش باران ان ، گوش هر کس را
شاید این صدا مرا میخواند و شاید او و شاید ما را
هرچه بود چه خوب و چه بد مرا تکانید و رفت
و من صبحگاه بدنبال کلید در ، بدنبال ندای دل
بدنبال خود ، بر گوش من نوازش ان صدا همچنان
ملموس است بر قلب من سایه ای از آماده باش افتاده
ولی هرچه بود چه خوب و چه بد مرا تکانید و رفت
ای خوش آن روزی که شب نیست و ای خوش آن شبی که روز است
و کجاست آن ستاره ای که ظلمت شب را روشن کند و نقاب روز گونه را رسوا
صدایش صدایی آشنا هرگز نگویم بد همان بهتر صدایی خوب و عالمگیر
صدایی ناگهانی لیک هشدار جدی
که در آن هیچ فرقی بین ما و ایشان نیست
هیچ فرقی بین بالا و پایین نیست
صدایش را دوست دارم چون
سلامی بود با حرمت
اگر چه من بدید عده ای کوچک
ولیکن او مرا کوچک نمیدید